در گذشته ی دور و در غیاب اتومبیل، تلویزیون، تلفن همراه، اینترنت، کامپیوتر و هوش مصنوعی، در غیاب زندگی مدرن که در آن انسان مدرن میبایستی ۸ ساعت کار کند، دو ساعت در رفت و آمد به محل کار باشد، ۶ ساعت زندگی روزمره و شخصی داشته باشد و هشت ساعت بخوابد، زندگی ای که در آن سالی چند بار تعطیلات دارد تا به سفر برود و تجدید قوا کند، و هفته ای دو روز به عنوان آخر هفته میتواند از کار فراغت یابد، در غیاب چنین زندگی ای، انسان بومی، صبح ها پس از برخاستن از خواب چه میکرد؟
انسان بومی هر روز باید غذای همان روز را تهیه میکرد، و کم کم توانست راه های انبار کردن غذا را بیابد، او باید هر روز در پی یافتن امنیت و سرپناه مناسب مسیرهایی را طی میکرد تا اینکه توانست خود سرپناه امن بسازد، برای اینکه بتواند در مقابل حمله حیوانات وحشی و بلایای طبیعی دوام بیاورد یاد گرفت چگونه با هم روابط اجتماعی صلح آمیز ایجاد کند. همه این فعالیت کل زمان روز یک انسان بومی را اشغال میکرد تا اینکه توانست هر یک را به نحوی که توضیح داده شد مدیریت کند.
همه این فعالیت ها، انبار کردن و نگهداری غذا، امنیت، سرپناه و روابط اجتماعی در فضاهایی شکل میگرفت که به دست انسان بومی و در بستر بوم و سرزمین مورد اشغال و اشتغال او تجلی می یافت، در خانه و روستا و شهری که به دست انسان بومی با منابع و مصالح محلی و بوم آورد ساخته میشد. انسان بومی کم کم زمان بیشتری در طول روز پیدا کرد، چون با وجود فضاهای امن و تقسیم کار جمعی کل روزش صرف تامین نیازهای پایه ای اش نمیشد، پس او این زمان اضافه را صرف چه میکرد، پاسخ هنر است. انسان بومی زمان اضافی حاصل از زندگی جمعی را به شکل دهی به هنر از طریق تکوین نجوم و ریاضیات و دقت در طبیعت اختصاص میداد. او حالا فرصت بیشتری داشت تا در محیط غرق شود و آن را خوب مشاهده کند، اولین علوم از طریق مشاهده بوجود آمدند.
با تغییر شناخت و پیشرفت الگوهای ذهنی انسان، انسان متفکر و باهوش پا به عرصه هستی گذاشت و از طریق زندگی جمعی صلح آمیز و زیر لوای منافع جمعی، جوامع انسانی روز به روز پیشرفت کردند تا به دنیای امروز رسیدیم. اما چرا در دنیای امروز احساس قطع ارتباط با چیزی معنامدار همواره ذهن ما را درگیر ساخته است، شاید پاسخ این باشد که هر چیزی حتی در طبیغت به میزان و تعادل زنده می ماند، هر چیزی در طبیعت اگر از حد خود خارج شود طبیعت خود آن را میبلعد. دنیای مدرن تا حدود زیادی سعی در حذف حشویات و زوائد از زندگی انسان پس از دوران صنعتی داشته است، اما دلیل عدم موفقیت آن در دو سده گذشته به نظر میرسد که حذف چیزی حیاتی در میان هیاهوی ناگزیر و گریزپای مدرنیسم است، حذف معنا، تفکر، آن نشستن و دیدن و آن مشاهده ای که انسان بومی با زحمت بسیار طی هزاران سال به دست آورده بود، حذف عمق و تفکرا از زندگی انسان مدرن.
بی شک مدرنیته مهر تاییدی بر مرگ تجربه گرایی است. جایی که تکرار آداب و رسوم چند هزار ساله به چشم بر هم زدنی از صفحه تاریخ هنر، معماری، تاریخ و انسان شناسی پاک میشود و کاغذی سفید جلوی روی انسان فراموشکار مدرن قرار میگیرد، حالا خط بکش، عریان، بروتال و ضابطه مند، جهان تو چگونه است؟ فکر کن از هیچ قرار است رابطه بسازی، بی زمان، بی جهان، بی اقلیم و بی جغرافیا، بی فرهنگ و بی سنت، ترکیبی از فرم های انتزاعی ، مجموعه ای از توهمات ساختارنیافته و تخیلات صرفا شکلی کودکانه و آرزوهای دست نیافتنی بالغانه، آرزوهای گم شده در فرصت کوتاه و زمان سریع الگذر زندگی امروزی، در قالب هنرهایی که بر شتاب متمرکزند، نه جا افتادگی، نه تجربه، نه رد زمان، کیفیت و نه معنا. بی شک مدرنیته آغاز فراغت هنر از مزه و مفهوم زندگی است.
دیدگاه خود را بنویسید